![]() |
![]() |
|
| ::: نگاه. بی صدا دل تنگ را نشانه می گیر د ::: |
|
مي خواهم و مي خواستمت تا نفســم بود مي سوختم از حسرت و عشق تو بسم بود عشق تو بسم بود كه اين شعلهي بيـــدار روشنـــگر شبهاي بلنــــــد قفســـم بود آن بخت گريزنده دمي آمد و بگــذشت غم بود كه پيوسته نفس در نفســــم بود دستِ من و آغوش تو هيهات كه يك عمر تنها نفســــي با تو نشستن هوســـــم بود سيــماي مسيحـايي اندوه تو اي عشـــق در غربت اين محلكه فرياد رســـــم بود لب بسته و پر سوخته از كوي تو رفتــــم رفتم به خــدا گر هوسم بود بســــم بود
|
|
+مسیحا نگاشت در
چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386لحظه 13:2 خودم مسیحا |
|
|
نیمه شب آوره و بی حس و حال در سرم سودای جامی بی زوال پرسه ای آغـــــاز کردیم در خیال دل بیاد آورد ایــــــــــــــام وصال از جدایی یک دوسالی می گذشت یک دو سال از عمر رفت و بر نگشت دل به یـــــــــــاد آورد اول بار را خاطرات اولیـــــــــــن دیدار را آن نظر بازی آن اســــــــــرار را آن دو چشم مست آهو وار را همچو رازی مبهم و سربسته بود چون من از تکرار او هم خسته بود آمد و هـــم آشیـــان شد با من او همنشین و هم زبان شد با من او خسته جان بودم که جان شدبا من او ناتوان بود و توان شــــــــد با من دامنش شد خابگاه خستگی این چنین آغاز شد دلبستگی وای از آن شب زنده داری تا سحر وای از آن عمری که با او شد بسر مست او بودم ز دنیــــــــا بی خبر دم به دم این عشق می شد بیشتر آمد و در خلوتم دمساز شد گفتگو ها بین ما آغاز شد گفتمش در عشق پا برجاست دل گر گشــایی چشم دل زیباست دل گر تو زورق بان شوی دریاست دل بی تو شـــــــــام بی فرداست دل دل ز عشق روی تو حیران شده در پی عشق تو سر گردان شده گفت در عشقت وفــــــادارم بدان من تو را بس دوسـت می دارم بدان شوق وصلت را بســــــر دار بدان چون تویی مخمور خــــــمارم بدان با تو شادی می شود غم های من با تو زیبا می شود فرای من گفتمش عشقت بدل افزون شده دل ز جادوی رخت افســـون شده جز تو هر یادی بدل مدفون شــده عــــــالم از زیباییت مجنون شده بر لبم بگذاشت لب یعنی خموش طعم بوسه از سرم برد عقل و هوش در سرم جز عشـــق او سودا نبود بهر کس جزاو درایـــــن دل جا نبود دیده جــــــــــز بر روی او بینا نبود همچو عشق من هیچ گل زیبا نبود خوبی او شهره آفاق بود در نجابت در نگوهی فاق بود روزگار اما وفا با ما نداشــــــــــت طـــــاقت خوشبختی ما را نداشت پیش پای عشق ما سنگی گذاشت بی کــمان از مرگ ما پروا نداشت آخر این قصه هجران بود و بس حسرت و رنج فراوان بود و بس یار ما را از جدایی غـــــــــــــــم نبود در غمش مجنون عاشق کم نبود بر ســــــــــــر پیمان خود محکم نبود سهم من از عشق جز ماتم نبود با من دیوانه پیمان ساده بست ساده ام آن عهد و پیمان را شکست بی خبر پیــــــمان یاری را گسست این خبـــر ناگاه پشتم را شکست آن کبـــــــــــوتر عاقبت از بند رست رفت و با دلـــــدار دیگر عهد بست با که گویم او که هم خون من است خصم جان و تشنه خون من است بخت بد این وصل او قســمت نشد ایــن گدا مشمول آن رحمت نشد آن طلا حاصل به این قیمت نشــــد عاشقان را خوش دلی تقدیر نیست با چنین تقدیر بد تدبیر نیست از غمش با دود و دم همدم شدم باده نوش غصه ی او من شدم مست مخمور خراب از غم شـدم زره زره آب گشتم کم شـــــــــدم آخر آتش زد دل دیوانه را سوخت بی پروا پر پراونه را عشق من از من گذشتی خوش گذر بعد از این حتی تو اسمم را نبر خاطراتم را تو بیرون کـــــن ز سر دیشب از کـــف رفت فردا را نگر آخر این یک بار را بشنو از من پند بر من و بر روزگارم دل مبند عاشقی را دیر فهمیدی چه سود عشق دیرین گسسته تارو پود گر چه آب رفته باز آید به رود ماهی بیچاره اما مرده بود
بعد ازاین هم آشیانت هرکس است باش با او یاد تو مارا بس است
|
|
+مسیحا نگاشت در
جمعه بیست و هفتم مهر 1386لحظه 22:30 خودم مسیحا |
|
|
ای دو چشمت سبزواران گریه ات اشک بهاران می روم غمگین و نالان بَهر من اشکی میفشان ای سراپا مهربانی ای نگاهت آسمانی در دل نامهربانم شوق ماندن منشانی
ترسم آخر در کنارم خسته و آزرده کردی با همه خوبی و پاکی در خزان پژمرده کردی می روم تا نشنوم آواز باران دو چشمت می روم چون می هراسم شعله ای افسرده کردی ای که در خوبی و پاکی چهل چراغ آسمانی قلب سردم را چه بی حاصل به سویت می کشانی عاشق و چشم انتظاری پاک و روشن چون بهاری هرچه گفتم باورت شد حیف از احساسی که داری چشمه ای خشک و سیاهم خسته ای گم کرده راهم بگذر از من که دیگر زشت و سرتا پا کناهم قصه ی تلخ مرا گاش از نگاهم خوانده بودی من گناهکارم تو خوب و مهربانی مهربانی |
|
+مسیحا نگاشت در
یکشنبه چهاردهم مرداد 1386لحظه 21:8 خودم مسیحا |
|
|
Sad eyes never lie
|
|
+مسیحا نگاشت در
دوشنبه چهاردهم خرداد 1386لحظه 22:54 خودم مسیحا |
|
|
مدتي است كه صداي عشق براي قلبِ بي نظمم، نظم را نجوا مي كند، طلب وصال رخ يار دارد و او را تمنا ميكند، جوياي دل شدم كه كدام معشوق صداي قلب خورده ي مرا از عشق به نظم آورده، كيست كه اينگونه معشوق دل بي ياره من شده ؟ حالِ تازه ايي دارم ديگر براي نرسيدن وعدگاه يار نگران نيستم، ديگر هراسان از خواب بيدار نمي شوم كه رندان بي گمان دست در آغوش نگارم برده اند، چه زيبا شده است پرواز احساس تنهايي ، اين هفت رنگ رنگين كمان صبح دم را تا به امروز در خلوت شخصيم نديده بودم ! در جاده عشق ديگر به خيال اسب سواره سپيد پوشي نمي بينم زيرا حقيقت عشق را دارم، چقدر اين حقيقت زيباست ، به پيش رفتم تا طلب عشق كنم ، ديدم قبل از من او پيش آمده، خواستم لب را به طلب باز كنم ديدم او قبل از بيان من طلبم را به بهاي عشق پرداخته، نديده بودم معشوق را كه ياري دهد، نشناخته بودم معشوقي را اينگونه عشق مرا پاك وبلند مرتبه و بزرگوار بشمارد، از او آموختم كه چگونه عاشق باشم، اين را مي آموزم كه چگونه سپاس گذار از لطف و كرم معبود باشم، در اين مدت چقدر زندگي زيباتر شده، انديشه هاي منفيم به مثبت انديشي تبديل شده و اين را درك كردم كه: هر چقدر بيشتر گناهان گذشته را پاك كنم و براي آينده پاك نگاه دارم بيشتر به معنويات عشق الهي و اسرارش واقف ميشوم كه اين مهم نزديكتر شدن به معبود است .
|
|
+مسیحا نگاشت در
یکشنبه سیزدهم اسفند 1385لحظه 14:27 خودم مسیحا |
|
|
هيچ گاه چشمانت را براي کسي که معني نگاهت را نمي فهمد
گريان مکن . |
|
+مسیحا نگاشت در
جمعه بیست و نهم دی 1385لحظه 22:9 خودم مسیحا |
|
گاهی وقتهاست که سکوت مثل یه عشق یه حس دوست داشتنیه
گاهی وقتهاست که نگاه مثل هزارتا حرف گفتنیه
در برابر آينه رخسارت از جويبار نگاهت ره به قلب دريايت ميبردم
|
|
+مسیحا نگاشت در
جمعه یکم دی 1385لحظه 13:59 خودم مسیحا |
|
|
تو كيستی ، که من اینگونه ، بی تو بی تابم ؟ تو ارزوی بلندی و ،دست من کوتاه
|
|
+مسیحا نگاشت در
جمعه هفدهم آذر 1385لحظه 20:0 خودم مسیحا |
|
|
بازم که بی قرارمو دلواپس نگاه تو
آری ...با نگاه شروع شد.....و با نگاه ادامه یافت.....اما ، اما آیا با نگاه...؟نه ، نه ، من این را نمی خواهم .روزها و شب های زیبایی بود .روزها من بودم و سایه و ... شب ها من بودم و مهتاب و ...هر دم یک نگاه ... و هر ساعت منتظر آن دم... و هر شب منتظر آن دم...و دیگر هیچ ...نگاه های ممتد مانند ستاره های دنباله دار ... شاید آغاز فصل آشنایی!!!مات و مبهوت ...سرگشته وحیران...و همراهی لبخندهای زیبا با نگاه های مهربان .ساده بگویم : من،من نمی دانم چگونه بگویم که می خواهمش؟و آخر هم نمی دانم که چگونه نگاه های سرد خود را با نگاه های گرمش همراه سازم؟
|
|
+مسیحا نگاشت در
جمعه بیست و ششم آبان 1385لحظه 20:12 خودم مسیحا |
|
|
می خواهم اشــــک را معنا کنم اشــــک یعنی گریه قلبی سرخ اشــــک یعنی گریز از تنــــهایی اشــــک یعنی زلالی یک عشق اشــک یعنی سر چشمه پاکی اشــــک یعنی یک قطره خـــوبی و انگار چشمها خشـــــک شدند اشــــــکی بریزید از شــــوق !!!!! گریه کنید تا دریــــــا شوید !!!!! حالا شما بگویید: اشــــک چیست؟
|
|
+مسیحا نگاشت در
دوشنبه پانزدهم آبان 1385لحظه 12:15 خودم مسیحا |
|
|
اولین برگ شعرام پست الکترونیک جمع کردمشون |
| نگاه |
|
| قبلیام |
|
اسفند 1386 مهر 1386 مرداد 1386 خرداد 1386 اسفند 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 |
| دوستای مهربونم |
|
happy4ever یاور زینب جوزا( دو پیکر) آنیما دل من... آمده, یار آمده در بگشایید باران عشق |
|
RSS
|